نجوا

متضاد نجوا: فریاد

نجوا

متضاد نجوا: فریاد

نجوا

سه نقطه

خسته ام، خوابم میاد 

اما نسبت به اینکه به خواب برم، مقاومت میکنم 

و انگار منتظرم! 

این حس انتظار که نمیدونم نسبت به چیه به کیه اصلا از کجا اومده و سر از نصف شب من در اورده 

و در همین حال، در اوج 

میدونم که فقط میرم میخوابم و اون حس انتظار هم همراه من..! 

۱۰ مهر ۰۰ ، ۰۰:۴۲

+ داشتم به این فکر میکردم که "یه وقتایی" میام که شما هم برام بنویسید بخونم صحبتاتونو اینااا 

بعد اره، خلاصه همون "یه وقتایی"... شما ها حواستون باشه در کل بیاید برام حرف بزنید کلنی بدون اینکه من پست بذارم. یعنی اینکه حواستون باشه خلاصه به من دیگه دیگه

۰۸ مهر ۰۰ ، ۱۸:۴۱

دلم میخواد همه چیو همه کسو همه استرسارو همه کلمه ها رو همه فکرارو همه دوستارو همه عوضیارو همه دغدغه های کوچیکو بزرگو همه مجازی و همه واقعیو همه آرزوها رو همه حسرتارو همه قشنگی ها و همه زشتی هارو همه محبتارو همه بی محبتیارو همه لاک هارو همه خودکارارو همه کتابارو همه لباسارو همه داد زدنارو همه فکرای بیخودو همه ی کثافتارو همه پست ها رو همه موقعیتارو همه اخم کردنارو همه حسادتارو همه گند زدنارو همه خجالتی بودنارو همه ی همه همه همه‌ی همه ی همههه چیو ول کنم برم زیر پتو تو تختم تا آخرین نفس گریه کنم 

۰۷ مهر ۰۰ ، ۲۱:۳۲

دیشب شب خوبی نبود با درد از خواب بیدار شدم. فقط دلم میخواست گریه کنم 

شب قبلش هم که خوب نخوابیدم. به این فکر کردم که حق من این نیست که بتونم درست بخوابم؟ 

به نفس های خیلی عمیق نیاز دارم 

و تا حدی کلمات ناتوان هستن از رسوندن مفهومِ عُمق 

شاید هم برمیگرده به ناتوانی من در استفاده از کلمات... نمی‌دونم 

۰۵ مهر ۰۰ ، ۱۲:۰۳

غروب، وقتیکه هوا تاریک میشه دیگه کم کم حس میکنم کسی نیست یااگرم باشه دلش نمی‌خواد که یه رد نور و روشنی تو خونشون وجود داشته باشه

دلم برای دلِ گرفتش، میگیره 

چجوری میتونه کنار بیاد با جای خالی کسی که نوزده سال بود و چه بودنی...! و الان نیست و چه نبودنی...

 

کاش دیشب زودتر میخوابیدم که امروز دیر بیدار نشم. کاش الان خوابم نمیومد. کاش یکم امروز مقاومت به خرج میدادم که الان به چه کنم چه کنم نیوفتم و دوباره یه مشت چرت از نتیجه های همین چرتی ها، به مغزم هجوم نیارن. کاش با گوشی مامان میشد درست مثل آدم تایپ کرد و انقدر تصحیح نمیشد که روح نوشتنِ حرفام با چند تا کلمه از بین نره و خشک نشه... کاش... 

کاش برم بیرون فردا دوباره غروب رو از زمین های سرسبز روبه روم ببینم 

کاش انقدر خودمو مقابل احساسات خودم نمیگیرفتم... و کاش حتی الآنم به خودم نمیگفتم، نه! خوبه همینجوری. بایدم همین باشه! 

 

یه چیزی.. یه چیزی شبیه حس مسئولیت، مثل حس دلسوزی و نگرانی... واسه عزیزانم و حتی نا عزیزانمم تو وجود هست

 

و اینجوریه که... من امشب دلم میخواد لب بالا و پایینمو از هم جدا نکنم و بگم. حرفامو بگم. بنویسم با شست دست راستم که رو کیبورد جول میخوره و منو می‌بره تا عمیق ترین مکان های که توش یه دنیا حرفه، تو قلبم تو مغزم تو روحم... وجودم!

 

۰۴ مهر ۰۰ ، ۲۲:۴۸

من دلم برای کسایی تنگ میشه که دیگه نیستن 

حتی برای ورژن قبلی کسایی تنگ میشه که کنارمن... 

۰۱ مهر ۰۰ ، ۱۵:۰۷

راستش منم خسته میشم 

اینکه بفهونم اینو به بقیه که اره، ببین! منم خسته میشم 

منم بدم میاد از فلان چیزها

منم عصبی میشم 

منم دلم میخواد حرف های بدی بزنم 

منم دلم میخواد بزنم زیر همه چیو و بدترین ادم دنیا بشم 

؛ سختتر از وقتی هست که هم بد باشی هم بدونن بدی... چمیدونم اصن...

این روزا کمتر مجازی هستم 

بیشتر دلم میخواد برم بیرون و ارتباط برقرار کنم با ادم ها 

وقتایی که مودم میاد پایین خودمو جمع و جور میکنم 

اروم تر از قبل رفتار میکنم و سعیمو در این زمینه بیشتر میکنم 

فعال تر شدم 

بیشتر خودمو شناختم 

سعیمو میکنم در طول روز یه کار متفاوت بکنم، مثل امروز که صبحانه رو روی زمین با چای شیرین جلوی تلویزیون خوردم، اره همینقدر کوچیک اما متفاوت... متفاوت که بیامو بگم امروز با دیروز فرق داشت 

بزرگتر شدم... 

و اینکه دندون عقلمم داره کامل در میاد و درد داره. اینم نشونه ی بزرگ شدنه دیگه؟ نیست؟ :) 

 

شاید الان چهارده پونزده نخوره بهم...!

۰۱ مهر ۰۰ ، ۰۰:۳۰

۲۹ شهریور ۰۰ ، ۱۵:۱۸

میشه لطفاً خیال کنید اصلا منی وجود نداره؟

اصلا فاطمه ای از همون ابتدا وجود نداشته؟ 

میشه لطفاً دست از سرم بردارید بزارید یه گوشه این زشت زندگی رو ادامه بدم؟ 

واقعا ما نفرین شدیم! انگار به خاطر اشتباه آدم و حوا چوب خشک و تر رو دارن باهم میسوزونن‌. انگار که ما تبعید شدیم به اینجا. اگر هم این وسط از چیزی خوشمون اومد و لبخند زدیم، این نشون از کوته اندیشی خودمونه... چمیدونم..‌‌. 

مرگ هم که سیاهه.  

چقدر بابا و مامان هامون بی رحمن! 

دلم میخواد این اشک ها رو بریزم. حالا گریه میکنم تا سبک شم، دلمم نمی‌خواد کسی بفهمه. ولی واقعا کسی نمیفهمه؟ 

ه ع ی خداااا... 

۲۸ شهریور ۰۰ ، ۱۳:۱۲

خب آقا من اصن دلم میخواد لباس و سوتین نپوشم بعد همینجوری اصن راه برم تو خونه درستشم این بود که من شلیل صبحو به همین صورت زیر نور آفتابی که از پنجره رد میشه بخورما 🚶🏻‍♀️

و مورد دیگه ای که می‌خوام بهش اشاره کنم اینه کهههه دلم میخواد عصر بعد از تماسمون، زنگ بزنم به یکی از دوستام براش از این حجم از محدودیتم بگم، براش از آدما بگم، براش از این بگم که چقدر یه چیزایی دارن برام جالب میشن و قبلا کسالت آور بودن برام و و و [*]

و اینکه! قدر آدمای خوبی که کنارتون هستن رو بدونید! 

از همینجا، من ترا سک دوست بیت. ‌‌

و دلمم برات تنگه شاید باااورت نشه :)))

۲۶ شهریور ۰۰ ، ۱۳:۱۷