نجوا

متضاد نجوا: فریاد

نجوا

متضاد نجوا: فریاد

نجوا

سه نقطه

همین چند دقیقه پیش اطلاع دادن که مثل اینکه یک ماه پیش پدر بزرگ من عمل کرده! بعد مامانم پشت تلفن اسم عمل و وای و عزیزم و بمیرم و بابا رو با یه لحن سوزناک میگفت، منم اون طرف بدنم کلا سرد شد. گفتم خدایا چی شد....!!!

دستش شکسته بود فقط. 

چند ماه هم اینجا نبودن و از اون طرف هم کسی بهمون نگفته بود. 

در کل خیلی ما خوبیم. واسه اینکه تو شهر غریب کسی غمگین نشه. :)))

۲۷ مهر ۰۰ ، ۱۲:۵۹

اینکه همین حدود در اینجا با همین لحن بنویسم و با جزئیات بگویم، از پیش تعیین شده بود. 


+ در نهایت، فاطمه ی عزیزم من امید را برایت خواهانم. روز های بهتر را. و هر انچه که خوب است برای خودِ خودِ تو.


قرار اینطور بود که بیام و بنویسم. ریز به ریز و مو به مو. نه اینکه بگم مهم نیستن. نه مهم هستن. من این لحظه ها رو گذروندم در این بیست و چهار ساعت و مهم هستن. چون زندگی من بودن. چون یکی از روز های زندگی من بودن. اما نمیدونم از کجا شروع کنم این داستان رو و چجوری به پایان برسونمش. 


خوابی بود تو چشام که پرید رفت اصلا. 

.

۲۷ مهر ۰۰ ، ۰۲:۳۶

توی این بحثها و صحبتاشون فقط باید سکوت کنم بابت حس ترحمی که نمی‌خوام داشته باشن 

و باید یه جوری خودمو پرت کنم که مثلاً از چهره ام چیزیو نفهمن

امیدوارم صورتم قرمز نشه اینطور مواقع

۱۸ مهر ۰۰ ، ۱۵:۳۱

همینقدر غریبن شبا و فرقی باهم ندارن 

اره این مدلین. مدلشون همینه عوض هم... فکر نکنم بشن!

۱۸ مهر ۰۰ ، ۰۰:۰۵

و نمیدونم دقیقا بابت چی یا چیا 

ولی میدونم بابت همه چی و همه چیا 

سر درد دارم 

درونم خالیه 

شبِ 

امروزم شونزدهمِ 

دهنم بسته و مغزم قفل 

میرم قدم میزنم و سوشال مدیا و گوشی گُه و فکرا رو میریزم بیرونو چای میخورم و ریاضی میخونمو گریه میکنم و تو خودم میریزمو بلند میشمو تموم میشهو میخوابمو صبح میشه. 

سوال اینجاست: 

این زندگی چقدر میتونه کوفت کنه به ادم و تا کجا؟

۱۶ مهر ۰۰ ، ۱۹:۰۴

فکر کنم یه عذر خواهی به خودم بدهکارم 

من، من خودمو انگار نمیشناسم 

و این یه اعتراف خیلی سخته در برابر خودم 

اما بااین حال مقاومت کردنم به شدت ستودنی هست. 

 

.

۱۶ مهر ۰۰ ، ۰۰:۴۰

دلم میخواست کسی بود که بدون فکر، بدون رعایت ترتیب کلمات و جمله بندی های قابل فهم؛ کاملا صمیمانه و بدون درنگ برایش تایپ میکردم و بلافاصله بدون هیچ بازخوانی و دستکاری فورا سند.

این من، این فاطمه دیگه اون فاطمه ی قبلی نیست. اصلا نیست. چه بهتر. 

۱۳ مهر ۰۰ ، ۰۱:۵۴

باید یکی بیاد دست منو بگیره باهم بزنیم بیرون

۱۲ مهر ۰۰ ، ۲۰:۳۴

هیچوقت هیچوقت چیزی نگید که یکی حس ناامنی بهش دست بده، حس بیهودگی، اضافی بودن، بد بودن، شکست خورده و ‌‌بدبخت بودن، تو قفس بودن و تحت نظر بودن! هیچوقت هیچوقت‌‌ 

هیچوقت باعث نشید یه نفر لحظه هاشو با فکر کردن و غصه خوردن واسه حرفی که از شما شنید و نگاهی که از شما سمت خودش دید، از دست بده، هیچوقت باعث نشید کسی چشماش اشکی شه و بغض کنه و همه سکانس های تلخ زندگیش بیاد جلو چشماش و اون حس تهی بودنه... اون حس تهی بودنه رو هیچوقت به کسی منتقل نکنید

شما احتمال بده اون دنیا هم هست، احتمالا احتمال! واسه این احتمال هم باید آماده بود چون ازمون سوال میشه و باید جواب بدیم.

 

+ خب اگر یکی هم بده به نظرت، اگر یکی بهت آسیب میزنه و یا به هر دلیلی ازش متنفری فقط ازش فاصله بگیر. نیاز نیست بری بهش نشون بدی که ببین تو بدی! من اینو می‌دونم!

 

+ من آدم حساسی نیستم. شاید دارم واقعیت ها و اون چیزهایی که باید رو درست تر و عمیق تر میبینم..!

نمی‌دونم شایدم حساسم.. 

بهرحال خوب باشید با هم :) 

۱۲ مهر ۰۰ ، ۱۲:۴۵

من هر چقدرم که بزرگتر بشم

هرچقدرم که عقلم بزرگتر بشه، دلم هیچوقت دیگه از این بیشتر بزرگتر نمیشه، همینقدر بچه و کوچیک باقی میمونه 

همینقدر پُر حس باقی میمونه 

همینقدر...... :(

۱۰ مهر ۰۰ ، ۱۸:۵۰