نجوا

نجوا

مثه خوابه
همه چی.

۱۰۰ نوشت.

خب آقا من اصن دلم میخواد لباس و سوتین نپوشم بعد همینجوری اصن راه برم تو خونه درستشم این بود که من شلیل صبحو به همین صورت زیر نور آفتابی که از پنجره رد میشه بخورما 🚶🏻‍♀️

و مورد دیگه ای که می‌خوام بهش اشاره کنم اینه کهههه دلم میخواد عصر بعد از تماسمون، زنگ بزنم به یکی از دوستام براش از این حجم از محدودیتم بگم، براش از آدما بگم، براش از این بگم که چقدر یه چیزایی دارن برام جالب میشن و قبلا کسالت آور بودن برام و و و [*]

و اینکه! قدر آدمای خوبی که کنارتون هستن رو بدونید! 

از همینجا، من ترا سک دوست بیت. ‌‌

و دلمم برات تنگه شاید باااورت نشه :)))

سفید

کاش میشد کلامی نگفت ولی فهمیده شد. و هر چیزی که پشت اون فهم میاد، غیر کلامی بود. مثله بغل. مثله یه لیوان آب خنک. مثله بیرون رفتن. مثله چیپس خوردن. مثله یه هدیه کوچیک. مثله بودن. 

من سر میز ناهار پرسیدم شده مثلا یهویی یه نفسِ عمیق اینجوری (اجرا_) بکشید؟ اگر اره، کِی ها مثلا؟ 

بابا گفت اینکه نفس عمیق نیست، این آهِ

(نفسِ عمیق_ آه بابا...) 

 

کاش یکی بیاد این ته شیر کاکائو رو بخوره... بدجوری رو دستم مونده. دلمم یکم درد گرفت بابتش...

 

دلم میخواد بنویسم... از هر چی. از روزمرگی...و هرجاییشو که خواستم! 

حرف بزنیم

همینجا یا تل 

_خوبید ایا؟ 

روزاتون رو چگونه به شب می رسونید؟ 

پایان.

برای اینکه دیگه توی فضای وبلاگ نویسی نباشم، زیاد فکر نکردم

فقط تصمیم گرفتم که دیگه هرگز به این فضا برنگردم و حرفامو با دستای خودم، با قلم خودم، روی کاغذ های دفتر خودم بنویسم. حس میکنم جاشون امن تره و خودم با خودم صادق ترینم 

یه مدت از این فضا به کلی فاصله گرفتم. با خودم اون وقتا میگفتم مگه میشه من از وبلاگم و پنل وبم فاصله بگیرم؟ مگه میشه دیگه نرم وب دوستامو بخونم؟ اما خب تونستم اینکارو انجام بدم. فهمیدم که میشه خلاصه، یعنی کشنده نیست :دی 

پس از من هر گونه ادرس مشابه وب، نام و نشانی و خلاصه هرچی دیدید بدونید من نیستم. (خداوکیلی ادرس یکیو دیدم عینِ وب خودم که گفتم استعدادت تو حلقم =)) واسه همین این موضوع رو گفتم که در جریان این مهم قرار بگیرید 

و خواستم یه کانال تلگرام بزنم که اونجا براتون چیزایی که دوستشون دارم رو به اشتراک بذارم (و نه روزمرگی و نه چیز های دگر)  که یادم اومد واقعا این تو وجود من نیست بقران که چیزایی که دوستشون دارم رو همگانی به اشتراک بذارم. یعنی حتی یه بیت شعر رو! (تا این حد یعنیا) 

خلاصه که مواظب خودتون باشید. خدانگهدارتون. 

دارم اهنگ متهم گریخت رو گوش میدم 

حرف دارم 

بخوابم بگم، تو چند تا خط جا میشن احتمالا 

چند تا خط که بهم ربطی هم ندارن.

و اینکه؛ 

گاهی وقتا اونقدر عذاب وجدان سیتوپلاسم هامو پر میکنه 

که مغزم دردش میاد 

قلبمم دیگه خودمو نمیخواد 

روانمم پریشون میشه 

و کلا از درونم یه صدایی شبیه داد بلند میشه 

که پرده گوشمم پاره میشه 

میگم من دیگه اصن با فاطمه قهرم 

چقدر بده که فکر کنی دیگه نمیشه اونی که دوست داری بشه 

خیلی بده!

اصن امیدوارم هیچکس به این باور نرسه

حتی همین الانه الانم که نوشتم ازشون دلم میخواد یه کاغذ سفید بردارم 

با یه خودکار سیاه یا هرچی اصلا 

کاغذو داغون کنم 

ای خدا. . . 

در کل فقط دل خودم تنگه ادما میشه گاهی 

وگرنه الان من هیچ جایی تو قلب و حتی ذهن اونایی که ازشون دورم، ندارم

آسمونتون

میشه لطفا از آسمونتون برام عکس بگیرید بفرستید؟

صبح زود، غروب یا شب... هر وقت که به دل خودتون نشست و اگر دوست داشتید بنویسد اسم شهر یا استانتون رو + ساعتی که این عکس رو گرفتید... 

مرسی کلی خلاصه :)

آسمونِ یک 


آسمونِ دو 


تهران_ ۰۰/۶/۸

آسمونِ سه

آسمونِ چهار


بوشهر_ ۰۰/۶/۸ ساعتِ ۱۹ 

آسمونِ پنج


خراسان رضوی 

آسمونِ شش


۰۰/۶/۹ ساعتِ ۱۸

آسمونِ هفت


کازرون 

آسمونِ هشت

دیگه ساکت تر میشم

کمرنگ تر میشم 

کوچیک تر میشم 

آروم تر میشم 

تا اونجایی که دیگه نباشم

یه جای دیگه باشم یا کلا دیگه هیچ جا نباشم